۱۳۹۰/۲/۱۸

دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.

در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

سَووشون معروف‌ترین اثر دانشور تیر 1348 از سوی انتشارات خوارزمی و مدت کوتاهی پیش از مرگ جلال آل‌احمد منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیاری منتشر شده ‌است. این رمان به 17 زمان ترجمه و چاپ شده است. سووشون به وقایع پس از پادشاهی رضا شاه می‌پردازد.

به خانه که آمدند، چند نامه تسلا آمیز رسیده بود. از میان آنها تسلیت مک ماهون به دلش نشست و آن را برای خسرو و عمه ترجمه کرد:

" گریه نکن خواهرم. در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت."

" و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی سحر را ندیدی!"

سووشون-سیمین دانشور

چند وقتکه که برای وبلاگ مطلبی ننوشتم. راستش وقت نمی کردم و نمی تونستم تمرکز کنم که چیزی درست درمون بنویسم. دلم تنگ شده بود برای نوشتن و برای کسانی که مخاطبهای وبلاگ کافه هستن. من زیاد وقت نمی کنم به وبلاگ سر بزنم و ببینم که چه تعداد مخاطب داره ولی یکی از دوستای خوبم این زحمتو می کشه و آمار می گیره. اما خودم خیلی پیش می یاد که چهره آدمایی رو که دارن مطالبمو رو وبلاگ می خونن تو ذهنم تصور می کنم و دوست دارم قضاوتشون رو بدونم.

امشب خیلی فکر کردم که یه مطلبی، داستانکی بنویسم ولی از اونجا که این مدت خیلی در گیر کار توسعه فضای کافه بودیم و من خسته کار بودم، باز نتونستم داستان رو به جایی که دلم می خواست ختم کنم. بنابراین تصمیم گرفتم روند همین مدت رو بنویسم.

مدتی بود که کافه دیگه جای زیادی نداشت و مشتریها گاهی گله می کردند که دیگه اون آرامش قبل رو ندارن و خیلی ها هم می یومدن و جا نبود و برمی گشتن. ما تصمیم گرفتیم که فضای کافه رو افزایش بدیم و آرامش و راحتی مشتریهامونو که حالا جزیی از خانواده ما شدن و بهشون دلبسته شدیم، فراهم کنیم. بنابراین سالن پشت کافه رو گرفتیم و مدت یک ماهی مشغول تعمیر و آماده سازی بودیم. بعضی وقتا مشتریها هم مجبور شدن صدای کنده کاری و بوی خاک و جوش آهن و . . . رو تحمل کنند و ما شرمنده شدیم. ولی به هر حال و یاری همه افراد کافه، حالا سالن جدید آماده شده. خیلی دلمون شور می زد که آیا این فضای جدید مورد استقبال دوستان قرار می گیره یا نه؟ و خیلی سعی کردیم با بقیه فضای کافه همخونی داشته باشه و خدا رو شکر دیدیم که مقبول افتاد و بچه ها همه راضی و خوشحالند. حالا همه خوشحالیم و خستگی این مدت از تنمون در رفته که می بینیم تلاشمون نتیجه داده. منتظر دیدار همه بچه های خوب رمنس هستیم. قدمتون سر چشم.

۱۳۹۰/۱/۳۱

نمایشگاه زیورآلات نیاکان
اول تا دهم اردیبهشت ماه

۱۳۹۰/۱/۵

در چند شهر و کشور عربی در همسایگی ما، اوضاع ناآرام است. در عراق و افغانستان حمله های انتحاری و . . . جان مردم را به خطر می اندازد. در ژاپن در اثر سونامی و زلزله ای که به وقوع پیوست و انفجار نیروگاههای اتمی زنگی با عدم امنیت و دلهره ادامه دارد و جهان تکنولوژی زده دچار وحشت و تردید شده است. در چند کشور افریقایی دور افتاده و چندین کشور امریکای لاتین فقر وگرسنگی و شکم های برآمده کودکان خودنمایی می کند. آلودگی هوا، زایل شدن لایه ازن، تغییر آب و هوای زمین، مصرف بیش از حد انرژی، کمبود آب و غذا و جنگ نابرابری مشکلاتی که از گوشه و کنار می بینیم و می شنویم. . . . اما ایجا که نشسته ام، روی میز روبرویم، سه ماهی کوچولوی قرمز در تنگ آبی به نرمی می خرامند و بالا و پایین می روند و دو سیب سرخ و سبز در یک کاسه فیروزه ای جلوی آیینه قدیمی جلوه گری می کند و سبزه به ناز، کنار دیوان حافظ و بقیه حاضران سفره هفت سین نشسته است. بهاری دیگر در راهاست و زندگی همچنان، همچنان جاری ست.

و این همه نوید امیدی دردل و شوقی در جان که همه با هم بخوانیم

دنیایی بنا کنیم بی جنگ، بی فقر، بی نابرابری.

دنیایی بنا کنیم با شادی، با امید به زندگی، با سلامتی.

و دنیایی همراه با کارو تلاش با پاس گذشتگان برای خود و آیندگان।

امین

۱۳۸۹/۱۲/۲۶

سال نو خجسته

سالی سرشار از سلامتی و سعادت و سربلندی را برایتان آرزو داریم।


ساعات کاری کافه درروزهای پایانی سال و تعطیلات نوروز:

کافه تا پایان روز یکشنبه بیست و نهم اسفند ماه باز می باشد.

و در سال جدید:

روزهای اول، دوم و سوم فروردین ماه تعطیل، پنج شنبه و جمعه، چهارم و پنجم فروردین ماه از ساعت 15:30و در سایر روزها به جز سیزدهم از ساعت 10:30 تا 22:30 باز می باشد.

هفت سین


بنا بر اطلاعات دانشنامه ایرانیکا تاریخچه این سنت مبهم است. در یک دوبیتی نسبتا متاخر آن را از زمان کیانیان بصورت هفت شین دانسته که شامل مواردی چون (شهد، شیر، شراب، شکر ناب، شمع و شمشاد) می‌شده‌است.

روز نـــــــوروز در زمــان کیـان

مـــی‌نهـــادند مـــردم ایــــــران

شهــد و شیر و شراب و شکر ناب

شمع و شمشاد و شایه* اندر خوان

* بر وزن سایه به معنای میوه، ثمر

گفته می‌شود که شراب پس از اسلام و به دلیل باورهای اسلامی، جایش را به سرکه داده‌است و هفت شین به هفت سین تبدیل شده‌است، حال آنکه واژهٔ شراب، خود پس از اسلام به ایران وارد شد و پیش از آن در فارسی از «می» بدین منظور استفاده می‌شده‌است. («شهد» و «شراب» هر دو واژه‌هایی عربی هستند).

در پیرامون هفت‌سین و دیرینگی آن نظریات بسیاری آورده‌اند. از آن جمله ابوریحان بیرونی سابقه‌ی هفت‌سین را به زمان جمشید می‌رساند:
"
چون جمشید بر اهرمن که راه خیر و برکت و بارش باران و سبز شدن گیاهان و نعمت و فراوانی را بسته بود، پیروز شد، دوباره خیر و برکت و نعمت باران و سبز شدن گیاهان و شروع شد و هر کشتزار و شاخه و درختی که خشک شده بود، سبز و تازه شد و به همین جهت مردم گفتند «روز نو» یعنی روز نوین و دوری تازه. پس هر کس از راه تبرک و یادمان، در این روز در ظرفی جوکاشت، سپس این رسم در ایران پایدار ماند که برای روز نوروز مردم در هفت‌ ظرف، هفت نوع از غلات را کاشته و سبز می‌کردند و از رویش و نمو این غلات، خوبی و بدی محصول و کشت و کار را در سالی که پیش رو داشتند حدس می‌زدند».

علت این که چرا به این سفره "هفت‌سین" می‌گفته‌اند، دکتربهرام فره‌وشی می‌نویسد: در روزگار ساسانیان قاب‌های زیبای منقوش و گران بهایی از جنس کائولین از چین به ایران آورده می‌شد و یکی از کالاهای ارزشمند بازرگانی چین و ایران، همین ظرف‌هایی بود که بعد‌ها به نام کشوری که از آن آمده بود نام‌گذاری شد و به نام "چینی" و به گویش دیگر به صورت "سینی" و به شکل معرب "صینی" در ایران رواج یافته است.
چینی یا صینی یعنی منسوب به "چین" یا "سین" و نام سین یا چین از واژه‌ای آمده است که در اصل نام سلسله‌‌ی پادشاهی چین است. در ایران برای تمایز بین ظرف‌های مختلفی که از چین آورده می‌شد، آن که از فلز ساخته می‌شد به نام "سینی" و آن که از کائولین ساخته می‌شد به نام "چینی" رواج یافت. در آیین‌ نوروزی برای چیدن خوانِ نوروزی از همین ظرف‌های منقش بسیار نفیس که از چین آورده شده بود و نوع مرغی آن هنوز در ایران بهای زیادی دارد، بهره می‌گرفتند و این ظرف‌ها را پر از نقل و قند و شکر و شیرینی می‌کردند و آن‌ها را به عدد هفت امشاسپند بر سر خوان‌های نوروزی می‌گذاشتند و از این رو خوان نوروزی به نام هفت سینی یا هفت قاب نام گرفت و بعد‌ها با حذف یاء نسبت به صورت هفت‌سین در آمد و هنوز در برخی از روستا‌ها به صورت "هفت‌سینی" تلفظ می‌شود. معمولاً به نام هر یک از امشاسپندان، یک قاب منقش بزرگ "سینی" نهاده می‌شد در قاب‌های دیگر چیزهای دیگر و آن‌ها را در پیرامون خوان می‌گذاشتند.»

اما آنچه که در این سفره قرار می‌گیرد، باید دارای شش ویژگی زیر باشد:

1. پارسی باشد

2. با بند واژهٔ «س» آغاز شود

3. ریشهٔ گیاهی داشته باشد

4. خوردنی باشد

5. اسم مرکب نباشد.نام آنها از واژههای ترکیبی ( مانند سبزیپلو، سیر ترشی، سیب زمینی و مانند آنها) ساخته نشده باشد

6. برای بدن نافع و سودمند و دارای خاصیت باشد.

با نگرش به آنچه که آمد، شگفتی بزرگیست که در بیست میلیون واژه‌های پارسی، نمیتوان هشتمی را برای هفت سین‌های نوروزی پیدا کرد که دارای این شش ویژگی باشند.بنابراین هر آنچه که دارای این ویژگی‌ها نباشد - اگر چه با بندواژهٔ «س» هم آغاز شده باشد - نمی‌توان جزء هفت سین به حسابش آورد. در زبان پارسی، تنها هفت چیز هستند که این ویژگی‌ها را دارا هستند:

1. سیر : نماد اهورامزدا

2. سیب: نماد فرشته سپندار مذ، فرشته زن، باروری و پرستاری است.(اسفند)

3. سبزی:نماد فرشته اردیبهشت و نماد زندگی دوباره است.

4. سنجد : نماد فرشته خرداد و نماد عشق است.

5. سرکه: نماد فرشته امرداد و نماد صبر و شکیبایی و جاودانگی است.

6. سمنو : نماد فرشته شهریور و نماد خواربار است.

7. سماغ: نماد فرشته بهمن و نماد باران یا رنگ طلوع خورشید است.(بدانید که سماغ واژه پارسی است و نباید با بندواژه "ق" نوشته شود و سماک نام نژاده آن است.)

کلمات مرکب مانند سیب زمینی و سیرترشی و کلماتی که مربوط به غیر روییدنی خوراکی مانند سپند، سنبل و سکه و ... باشند در این محدود قرار نمی‌گیرند و جز سین‌های اصلی شمارش نمی‌شوند.بر این پایه: - سنبل (نه خوراکی است نه پارسی) تازی است - سکّه (نه خوراکی است نه پارسی) تازی است - سماور (نه خوراکی است نه پارسی) روسی است. همچنین سوزن و سیخ و سه پایه و مانند اینها.

هرچند که در سفرهٔ هفت سین باید به هرحال هفت جزء که با آوای «سین» آغاز می‌شوند (نمادی از «سپنتا») چیده شود، ولی برای زینت و چیدمان دلپذیرتر سفرهٔ هفت سین، تقریباً همهٔ خانواده‌های ایرانی اجزاء دیگری هم در سفره می‌چینند که هر کدام دارای نماد و سمبل و فلسفه و طرز اندیشیدن نیاکان ماست

به طور معمول "بالای سفره آینه‌ای می‌گذارند که نشان جهان بی‌پایان است که بارگاه یزدان در آن است، در اطراف آینه یک یا چند شمع می‌گذارند یا چراغ که آن را خاموش نمی‌کنند و اغلب تعداد شمع‌ها رابطه‌ای با تعداد اطفال خانواده دارد که آتش یا شعله‌ای افروخته در خوان نوروزی، نمونه‌ای از آتش مقدس است.روی آینه، تخم‌ مرغی می‌گذارند که مظهری از تخمه و نژاد و آفرینش آدمی است و جلو آینه مشتی گندم به نشانه‌ی "روزی" ‌می‌پاشند، کتاب - به نشانه تمدن و خردورزی: دیوان حافظ و شاهنامه و (برای مسلمانان معمولا قرآن)، کاسه‌ای از آب که پرتقال یا نارنج در آن غوطه‌ور است (به نشانه زمین در فضا) و . . .

۱۳۸۹/۱۲/۱۵

نمایشگاه کیف و شال
زهرا سلیمانی
آتیه عرفانیان
دوازدهم تا بیست و یکم اسفند ماه
کافه رمنس

۱۳۸۹/۱۲/۳

نمایشگاه گوشواره و انگشتر
اول تا دهم اسفند ماه
کافه رمنس

- سلام
- کجا بشینیم؟
- می خوای اونجا در پنجره بشینیم؟
- نه، بیا اینجا بشینیم.
رفتن نشستن سر میز چهار که یه میز گرد با سه تا صندلی کنار پیانو بود، شاد و خندون، براشون منو بردم، مدتی گپ زدن و خندیدن، رفتم سفارششون رو گرفتم، دختر مثل همیشه ترک سفارش داد و پسر شیک قهوه. سفارششون رو زدم و براشون بردم. رفتم مشغول کارهام شدم و به مشتریهای دیگه رسیدم. یه کمی که سرم خلوت شد، برای اینکه خستگی در کنم رفتم یه چایی ریختم و نشستم که یه ذره کتاب بخونم. همین جوری نگاهم متوجهشون شد، دیدم دختر سرشو انداخته پایین و داره به پاهاش و مانتوش نگاه می کنه و پسر هم دست به سینه نشسته و به پنجره نگاه می کنه. دختر مثل اینکه متوجه شده باشه نگاهی روش متمرکزه یه نگاه به من کرد و من فوری نگاهم رو دزدیم که مزاحمشون نباشم. دختر دوباره بهمن نگاه کرد و بعد به دفعه کیفشو برداشت و بدون هیچ حرف ونگاهی از پله ها پایین رفت. پسر کمی نشست و بعد به آرومی کتش رو پوشید و اومد میزشو حساب کرد و به سمت پله رفت. من کمی به جای خالی اونا خیره شدم و بعد رفتم که میزشون رو جمع کنم.

۱۳۸۹/۱۱/۲۳



















صــاف و صادق، دل مــثال آیـــینــــــــه

بی غرض دور از ریا باشد خصال آیینه


چوبین آیینه
نمایشگاه قابهای چوبی آیینه
بیست و یکم تا سی ام بهمن هشتادونه

۱۳۸۹/۱۱/۴



زیور آلات چوبی

مونا صادقی

اول تا دهم بهمن ماه

۱۳۸۹/۱۰/۱۱

تیشه بر شیشه
نمایش آثار موزاییک
ملیحه‌آقا بزرگ
یازدهم تا بیستم دی ماه
کافه رمنس


پرنده مردنی ست


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

فروغ فرخزاد

۱۳۸۹/۹/۳۰


نمایشگاه شال گردن
سارا حشمتی
سمیه شاه محمدی
اول تا دهم دی ماه 1389
کافه رمنس

۱۳۸۹/۹/۲۸


یلدا از جشن های شبانه ایرنیان کهن است که تا امروز برگزار می شود. شرق شناسان معتقدند که آیین شب یلدا چندین هزار سال در ایران قدمت دارد.
در ایران باستان تاریکی نماینده اهریمن دانسته می شد. ایرانیان در آخرین شب پاییز- درازترین و تاریک ترین شب سال- تا سپیده دم بیدار می ماندند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی، روحیه آنان را ضعیف نکند و با طلوع افتاب و حصول اطمینان از بازگشت خورشید به رختخواب می رفتند و روز بعد که خور روز یعنی روز تولد خورشید یا دی گان نام دارد را به استراحت می پرداختند تا مبادا مرتکب بدی گردند زیرا میترا ارتکاب هر کار بد در روز تولد خورشید را گناهی بزرگ می شمرد.در این روز همه از جمله شاه لباس ساده می پوشیدند تا یکسان به نظر آیند، تمام بردگان و غلامان و کنیزان آزاد بودند و هیچ کس حق دستور دادن نداشت و کارها داوطلبانه انجام می گرفت. در این روز جنگ و خونریزی و حتی کشتن حیوانات ممنوع بوده.
در شب یلدا سفره ایی به نام میزدmayzad گسترده می شده که شامل میوه های تازه فصل و میوه های خشک شده ی فصلهای دیگر بوده. اما این شب به نام چله نیز معروف است ، شب چله (چهل روز مانده به جشن سده).
جشن سده یا شب سیاه و سرد بزگترین جشن آتش و از کهن ترین آیینها در آغاز شامگاه دهم بهمن ماه است. مردمان سرزمین های ایرانی بر بلندای کوه ها و بامها آتش می افروحتند و بنا بر زبان و فرهنگ خود سرودها و ترانه های گوناگون می خواندند و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را می کنند. جشن سده هیچگاه به هیچیک از اقوام و ادیان باستان ارتباطی نداشته و همواره جشنی ملی و بر گرفته از شریط اقلیمی و رویدادهای کیهانی بوده است .
اما امروز فقط بخشهایی از این مراسم به صورت سنت نه عقیده برگزار می شود. میوه هایی مانند انار و هندوانه پای ثابت شبهای چله شده و آجیل مخصوص آن نیز همه جا هست گرفتن فال حافظ از آداب دیگر این شب است که معمولا توسط بزرگ جمع انجام می شود و اما رسم مهمانی آن و دور هم جمع شدن دوستان و آشنایان، شادی کردن و خندیدن همچنان پا برجاست که نهایت تا ساعات آخر شب طول می کشد نه تاصبح! و به این ترتیب طولانی ترین شب سال را طی می کنند.



یلدایتان مبارک
در طولانی ترین شب سال منتظرتان هستیم
عاشقانه

آنکه می گوید دوست ات دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوست ات می دارم
دل اندهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
احمد شاملو

۱۳۸۹/۹/۲۰

دوستان عزیز
کافه در روزهای چهار شنبه و پنج شنبه -تاسوعا و عاشورای حسینی- تعطیل می باشد.

نمایشگاه


راز قهوه
سومین نمایشگاه نقاشی با قهوه
غلامرضا شاه حسینی
بیست و یکم تا سی ام آذر ماه هشتاد و نه
کافه رمنس

باغ من . . .

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست؛
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران؛ سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان؛
چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟!
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز

مهدی اخوان ثالث

۱۳۸۹/۹/۱۱

نمایشگاه

نیلمان
نمایشگاه انواع زیور آلات نقره(کار دست)
نیلوفر یزدانی
دهم تا بیستم آذر ماه
کافه رمنس


۱۳۸۹/۹/۹

داستانهای روزمره

هفته دوم از ماه یازدهم
سالها پیش وقتیکه نوجون بودم کتاب شازده کوچولو رو خونده بدم. حتما می دونین راجع به کدوم کتاب حرف می زنم! شازده کوچوکو شاهکار "آنتوان دوسنت اگزوپری" کمتر کسی پیدا می شه که اونو نخونده باشه یا در موردش نشنیده باشه!
اون موقع برام یه داستان لطیف و زیبا بود. دو سه سال پیش دوستی بهم توصیه کر که اونو دو باره بخونم و منم خوندم. این دفعه چیزای بیشتری دستگیرم شد. در مورد آدما روابطشون و . . .. اما امشب که کتاب "نماد گمشده" تازه ترین اثر "دن براون" نویسنده کتاب معروف "کد داوینچی" رو تموم کردم، کتابی که در مورد نمادها و رمز و راز و‌آیین هاست، یه دفعه رفتم تو فکر کتاب شازده کوچولو و یه دفعه یه چیزی تو ذهنم جرقه زد. فکر می کنم تازه حالا داستان رو دارم می فهمم! کتاب شازده کوچو کتابیه پر از نماد و راز! و به قول دن براون: همیشه پیچیده ترین چیزها، ساده ترین چیزهاست و جلوی چشم ماست و ما نمی فهمیم.
اونجایی که قهرمان داستان تو بچگی اون نقاشی رو می کشه و می ذاره جلوی پدر و مادرش و از اونا می پرسه که این چیه؟! در حقیقت می خواد بگه که شکل ظاهری چیزها نباید مارو فریب بده و تو دل هر تصویر به ظاهر ساده ایی، می تونه پیامی باشه که حتی ما فکرش رو هم نمی کنیم. و یا اونجا که وقتی بزرگ کی شه و با شازده کوچولو برخورد می کنه و اون ازش می خواد که برّه براش بکشه و بعد از جند بار کشیدن برّه، شازده کوچولو قانع نمی شه، اون یه جعبه می کشه و می گه : برّه ایی که می خواستی تو این جعبه س!. یا سفر های شازده کوچولو و برخوردش با پادشاهان سیاره های مختلف، سفر آدمهای به درونشون برای دیدن عادات و اخلاقها و روشهایی که می تونه مانع رشد اونا به سمت کمال بشه!
- پادشاه اخترک اول مردی بود که دنبال رعیتی می گشت که دائم بهش دستور بده و اون مطیعش باشه!
- پادشاه اخترک دوم مردی خودپسند و مغرور که دنبال کسی بود که اون تحسین و ستایش کنه.
- پادشاه اخترک سوم مردی می خواره که می خواست با مستی سرشکستگی هاشو فراموش کنه.
- پادشاه اخترک چهارم مردی که فقط به پول و تجارت فکر می کرد و حساب وکتاب همه چیز رو داشت.
- در اخترک پنجم فانوس بانی بود که فقط دستورها رو اجرا می کرد! اونهم دستورهایی که متعلق به سالها پیش بود و حالا که شرایط عوض شده بود، بدون فکر باز همون کار رو تکرار می کرد و اسمشو می ذاشت وفاداری!!
- در اخترک ششم نویسنده ایی - جغرافی دان ـ بود که کتابهای بسیار قطوری می نوشت ولی حتی پاشو از اطاقش بیرون نذاشته بود و هیچی از محیط اطرافش نمی دونست و بدون اینکه اطلاعاتی از پیرامونش داشته باشه فقط می نوشت! . . .
اگر درست دقت کنیم در همه این دیدارهای شازده کوچولو رمز و راز هست و اون پادشاهها، هر کدوم خصلتها و خلق و خوهایی هستن که می تونن پادشاه جسم و روح ما باشن و نوع نگاه و نگرش ما رو به دنیا و هستی عوض کنن! و حالا که از این زاویه به این کتاب نگاه کردم ، دیدم که داستانش خیلی پیچیده تر از اونیه که فکر می کرده و پیام هایی داره که در کتابهای خیلی جدی تر فلسفه، روانشناسی و . . . می تونست پیدا شه! و حالا خوندنشو به شما هم توصیه می کنم! اونم با این نگاه که با تغییر زاویه دید، شکل چیزها می تونه عوض بشه و ما نباید به ظاهر و شکل ظاهری چیزهایی که می بینیم اکتفا کنیم! مثل دیدن یه آفتاب پرست روی درخت! یا حشره بید روی برگهای خشک که کاملا همرنگ محیط می شن و باید با دقت خاصی نگاه کرد تا بشه اونا رو دید!

۱۳۸۹/۹/۳

در آغاز رویا بود
در ذهن رویید
با عشق آمیخت
و با کار متولد شد

با درورد
به مناسبت عید سعید غدیر خم و سالگرد افتتاح کافه رمنس در روزهای پنجنشبه –چهارم آذر- از ساعت هفده و جمعه -پنجم آذر- از ساعت پانزده مراسم ویژه ایی در کافه برگزار می گردد. خوشحال می شویم مهمان ما باشید.
لطفا تماس بگیرید و به تعداد نفرات جا رزرو نمایید.

۱۳۸۹/۹/۱

نمایشگاه


نمایشگاه عکس
علیرضا اکبری
اول تا دهم آذر ماه هشتاد و نه

۱۳۸۹/۸/۱۳

نمایشگاه

به بیان درنیامدنی ها به نمایش در می آیند
آثار مرتضا مرتضایی
یازدهم تا بیستم آبان ماه هشتاد و نه
کافه رمنس


ستاد خبری نمایشگاه نقاشی های فرابیانی، گزارش داد:
نقاشی های فرا بیان گرای سید مرتضا مرتضایی، یازدهم تا بیستم آبان ماه در کافه /گالری رومنس به نمایش در می آید.سید مرتضا مرتضایی بدون اشاره به عنوان اصلی نمایشگاه، مفهوم کلیدیِ نقاشی هایش را«به بیان درنیامدنی» یا نوعی «فرابیانی» خواند و نیز در تلاش برای بیان مفهوم آن هاگفت: «شخصاً، به عنوان پدیدآورنده ی این نقاشی ها، چیز خاصی درباره ی آن هانمی دانم؛ همین قدر می دانم که در اجرای آن ها، خود را فارغ از نگره های مختلفهنری، موضوعات و تصاویر آشنا یا ناآشنا می دیدم و آزادانه و با هیجان کارم را انجاممی دادم.» وی در ادامه افزود: «در واقع به طور قطع در این باره، هم رای با والتربنیامین، فلیسوف آلمانی هستم که می گوید، اثر هنری چیزی می گوید، که آفریننده اش ازآن بی خبر است و بدین سبب است که تأثیر و تأویل خودم را در خوانش و مشاهده ی اینآثار دخیل نمی دانم.»در ادامه، جنبه های اکسپرسیونیستی و شخصی این آثار، توسط این نقاش مورد تأکید قرارگرفت و عنوان شد: «طیف اکسپرسیونیستی و گاه آبستراکت ـ اکسپرسیونیستیِ نقاشی ها، بهعبارتی شخصی بودن شان را برجسته می کند که آن ها را حاصل بیان های متنوعی می داندکه با عناوینشان مفاهیم کلی یی را در پی دارند، اما در گفت و گو و ارتباط باآن ها، برداشت های بیانیِ یگانه ای صورت نمی گیرد، اما رشته های بسیار زیادیبه-صورت گسسته و متداوم از سوی مخاطبانشان شکل می گیرد که می تواند همه شان رابیان نشدنی بنامد.»وی همچنین اصرار داشت بگوید: «با این همه، بخش بسیار زیادی از انگیزشی که این نمایشگاه را پشتیبانی می کند، شرایطی است که نقاشی ها و نمایشگاه، برنامه ی نمایش آن ها را در یک کافه/گالری (محملی اجتماعی ـ فرهنگی) رقم می زند که نقاشی ها ونمایشگاه را شکل های بیانیِ فراوان و شدیدی عنوان می کند.»او در ادامه گفت: «بخش زیادی از مفاهیم و بیان های نمایشگاه در عنوان آثار، اصالت آن ها و بازگویی نگرانی های مربوط به آن هاست؛ گویا رویاها، کودکان و به طور کلی انسان، هستی و مهم تر از آن مرگ، کانون هایی بوده اند که بسیاری از نقاشی های این نمایشگاه در انتقال به مخاطبان شان درنظر داشته اند.»مرتضایی هم چنین یادآور شد: «نقاش این نقاشی ها، برای خلق هنری که تصوری برایش نداشت، آزادانه و بی خیال به سراغ شان رفته است و حال، فاصله ی زیادی از آن هاگرفته است تا تماشاگران شان در مواجهه با آثار، خود را آزاد و رها حس کنند، هر چندمخاطبان این نقاشی ها، هریک بیان شان را در درون شان می پرورانند و شاید همین موضوع، مانع ارتباط های زیبایی شناختی با آثار شود.»اختصاص بخشی از فروش نقاشی ها به کودکان کانون اصلاح و تربیت و نیز کودکان کار، ازنظر مرتضا مرتضایی، بر اساس خصلت های زیبایی شناسانه ی این آثار و پیشبرد رسانه این نمایشگاه بوده است. به اعتقاد او، کودکان یکی از مهم ترین منابع تجربه ی او درنقاشی، رویا سازی و خیال پردازی بوده اند، یا به تعبیری دیگر، کودکان، همکاران نمایشگاه او هستند.

۱۳۸۹/۸/۸

داستانهای روزمره

هفته دوم از ماه یازدهم
می خواست بره اما نمی دونست کجا؟ و نمی دونست چرا؟ فقط می دونست که باید بره! یه احساس بود و خب برای احساس خیلی وقتها نمی شه جواب یا دلیل داشت! یه حسی درونش می گفت که باید بره و از خودش و هر چی که مربوط به خودش می شه دورشه. فکر می کرد، اینقدر که به خودش نزدیک بوده، دیگه نمی تونه اونجور که باید، خودشو ببینه و لازم که کمی از خودش فاصله بگیره تا بهتر بتونه به خودش، به خود خودش نگاه کنه!
فاصله گرفتن از محل کار یا خونه کار راحتیه. کافیه راه بیفتی و بری. حالا یا با ماشین خودت یا با اتوبوس یا حتی با پای پیاده و یه جایی رو که بهت احساس خوبی می ده و دوستش داری انتخاب کنی و اتراق کنی؛ ولی فاصله گرفتن از خودت، کار زیاد آسونی نیست! باید همه نمایشهایی رو که از خودت داری، همه ذهنیتها و بافته های رویایی و همه قضاوتها و برداشتهای اطرافیانت رو بندازی دور یا موقتا بذاریشون کنار و دوباره خودتو از دیدگاه یه ناظر خارجی بررسی کنی. اما خیلی وقتا ما آدما، زیادی به خودمون سخت می گیریم و زیادی از خودمون انتظار داریم. اونقدر که زندگی کردن رو فراموش می کنیم. انگار که فقط وقتی در گیر کار هستیم زنده ایم یا وقتی که تموم ساعات روزمون پره، احساس رضایت می کنیم.
یادمون می ره که گاهی باید سبکسر باشیم، گاهی سبکبال وگاهی بی خیال وکند!
بعضی وقتها خوبه که پشت پنجره بشینیم و به برگهای درختی که تو حیاطه یا تو کوچه، نگاه کنیم و حرکت باد و نسیم رو ازلای اونا احساس کنیم و بعضی وقت چقدر خوبه که دستامونو تو جیبامون کنیم و فقط راه بریم و آروم آروم هوا رو که داره وارد ششهامون میشه لمس کنیم. اینا باعث می شه که بودن با تمام وجود احساس کنیم و از لحظه لحظه اون لذت ببریم و دوباره به زندگی برگردیم و به روحمون یه استراحت بدیم و با فاصله گرفتن از تموم تعریفهای دروغی که برای بودنمون درست کردیم، خودمون رو بهتر ببینیم و بیشتر دوست داشته باشیم . . .
در حالی که داشت این فکرها رومی کرد، ساکشو بست و یه نامه گذاشت جلوی آیینه که روش نوشته بود:
"چند روزی است که آیینه هم
دیگر تصویرم را
آنطور که در ذهنم به یاد دارم
به من نشان نمی دهد
به چشم خودم غریبه ام
و برای دیگران
نمی دانم!
دلم برای خودم تنگ شده
می روم به دنبالش!"

۱۳۸۹/۸/۳

نمایشگاه

طراحی روی شال
مریم نجاری
اول تا دهم آبان ماه
کافه رمنس

۱۳۸۹/۷/۲۳

کافه گالری رمنس عضو کافه کلوب(cafe club)شد.
cafe club کافه ای مجازی و اولین بانک اطلاعاتی کافی شاپها و کافه گالریهای ایران است.
cafe club طرحی نو در ارائه سایت و معرفی هنرمندان و ارتباط با مخاطب را در پیش گرفته تا با بهره گیری از جدیدترین و به روز ترین شیوه های طراحی و برنامه نویسی، سایت را از حالت متنی خارج کند و . . .
بهتر است خودتان سری به سایت بزنید.
برایشان آرزوی پیشرفت و سلامتی می کنیم.

۱۳۸۹/۷/۲۲

نمایشگاه

نمایشگاه عکس
علی صادقی
همه روز از ساعت 10:30 تا 22:30
از بیست و دوم تا سی ام مهرماه
در کافه رمنس

۱۳۸۹/۷/۱۳

دختران شهر
به روستا فکر می‌کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می‌میرن
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می‌کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک می‌میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه‌اش نمی رسد
گروس عبدالملكيان به همراه سجاد گودرزي، 5 شنبه مهمان كلوپ مشتريان نشر چشمه هستند. شما هم دعوتيد ...
ساعت 4:30 تا 6:30 عصر 5 شنبه؛ 15 مهر 89 ميدان فردوسي، ابتداي خيابان فردوسي، كوچه ضرابي، كافه رمنس

۱۳۸۹/۷/۱۲

نمایشگاه

نقشینه های ایرانی در آیینه
روشنک رضا
یازدهم تا بیست و دوم مهر ماه هشتاد و نه
در کافه رمنس

۱۳۸۹/۷/۷

داستانهای روزمره


هفته چهارم از ماه دهم

دیشب بعد بستن کافه، وقتی داشتم می رفتم خونه، سوار تاکسی شدم، طبق معمول همیشه شیشه را دادم پایین (همیشه عاشق اینم که باد بخوره تو صورتم) و همینطور که نسیم خنک آخرین روزهای تابستون به صورتم می خورد، رفتم تو فکر های خودم. عادت کردم که شب تو راه برگشت روزمو مرور کنم. همینطور که به بیرون چشم دوخته بودم و بی هدف مناظری رو که همراهم حرکت می کردن و نگاه می کردم. توجهم به درختای کنار خیابون جلب شد. همه شونو بررسی کردم. تک به تک. بعد دیدم که زندگی و حیات ما آدما چقدر به درختا شبیه. توی اون همه درخت کمتر درختی پیدا می شد که صاف باشه و راست به سمت بالا رفته رشد کرده باشه. روی بدنه اونها غده های زیادی بود، پوستهای کنده شده، جای ضربه، شاخه های جانبی و . . . .
دیدم ما ‌آدما همینطوریم. کمتر آدمی پیدا می شه، یا اصلا جز موارد معدودی پیدا نشه که صاف و راست رشد کرده باشه. همه ماها هم تو زندگیمون زیاد کج و معوج شدیم. ضربه های زیادی خوردیم و زخمهای زیادی روی تن و روحمون پیدا شده. ماهام حواشی زیادی داریم و مسیرهای درست و غلط و بیراهه های زیادی رو تجربه کردیم.
درخت ریشه اش تو خاکه. از زمین و آب و هوا تغذیه می کنه و به سمت نور حرکت می کنه. حالا تو هر کاری می خوای بکن. زندگی درخت به سمت نوره. حتما یادتونه که وقتی بچه بودیم، تو مدرسه آزمایش می کردیم که دونه لوبیا رو تو گلدون می کاشتیم و اونو زیر سرپوش تاریکی می ذاشتیم که فقط یه سوراخ داشت. وقتی بعد از مدتی سرپوشو بر می داشتیم، می دیدیم که لوبیا به سمت سوراخ تغییر مسیر داده و بعد از مدتی شاخه لوبیا از سوراخ بیرون می یومد و باز می رفت به سمت بالا.
درختا شاخه های جانبی زیادی دارن و حتما دیدین که هرازگاهی اونارو هرس می کنن. اینکار باعث می شه که غذا به بدنه اصلی درخت بیشتر برسه و انرژی پخش نشه و هدر نره و در نتیجه تنه درخت و ریشه ش محکمتر و سخت تر و کلفت تر می شه و برگهاش درشت تر.با خودم فکر می کردم اگه ما آدما باغبون وجود خودمون باشیم و سرپوشهایی رو که ما رو از نور دور می کنه پیدا کنیم و حذفشون کنیم یا بتونیم روزنه ایی در اون به وجود بیاریم و اگه بتونیم زوائد زندگیمونو که باعث هدر رفتن انرژی و نیرومون می شه بزنیم و خودمونو هرس کنیم حتما با سرعت بیشتری رشد میکنیم و به سمت نور که همون آگاهی و کمال و موفقیته و در نهایت احساس آرامش و امنیت و رضایت به مامیده، حرکت کنیم. تو همین فکرا بودم که به مقصد رسیدیم و احساس خوبی داشتم از اینکه یه بار دیگه به پیوند کل موجودات هستی پی بردم و اینکه همه چی در این دنیا نشونس و می شه از همه چی درس گرفت

۱۳۸۹/۷/۲

نمایشگاه


ماهی
نمایشگاه زیور آلات مس و برنج
مریم نجار
اول تا دهم مهرماه هشتاد و نه

۱۳۸۹/۶/۲۰

نمایشگاه


اولین نمایشگاه آواز غفاری
بیست و یکم تا سی و یکم شهریور ماه

۱۳۸۹/۶/۱۵


(حافظ - استاد فرشچیان)


بحسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد / ترا در این سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند / کسی به حسن و ملاحت بیار ما نرسد
بحق صحبت دیرین که هیچ محرم راز / بیار یک جهت حق گزار مانرسد
هزار نقش برآید زکلک صنع و یکی / بدلپذیری نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کائنات آرند / یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
دریغ قافله عمر کانچنان رفتند /که گردشان به هوای دیار ما نرسد
دلت به رنج حسودان مرنج و واثق باش / که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را / غبار خاطری از رهگذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او / به سمع پادشه کامکارما نرسد

۱۳۸۹/۶/۱۴

هفته اول از ماه دهم

بعضی وقتها ما آدما با خودمون و با زندگی لج می کنیم. نمی دونیم چرا؟ درسته که ما آدما حق انتخاب داریم و اختیار زندگیمون به عهده خودمونه ولی روند طبیعی حیات و زندگی چیزیه که ما حق دخالت تو اونو نداریم. همین چند روز پیش خوندیم و شنیدیم که زن جوونی خودشو زیر مترو انداخته یا پسر جوونی خودشو از روی پل شریعتی انداخته وسط بزرگراه. نمی دونم شاید من اشتباه می کنم ولی ما هیچ وقت نشینیدیم و ندیدیم که گیاهی با خودش و طبیعت لج کنه و در بهار سبز نشه یا اینکه مثلا برعکس داخل خاک به سمت پایین رشد کنه. یا مثلا یخها تصمیم بگیرن که آب نشن یا مثلا خورشید بیرون نیاد و شب بمونه.
زندگی کردن و رشد کردن و شاد بودن و لذت بردن و لذت بردن روند طبیعی هستی آدماس. آدم حق داره که زندگی کنه و از زندگی و رشدش لذت ببره و هیچ کس حتی خود آدم حق نداره این حق رو از آدما بگیره. مشکلات تو زندگی همه آدما هست و راستی، آیا اسم اینا مشکلاته!؟ مشکل واقعا چیه؟! اگه زندگی رو یه مجموعه ببینیم و همه این مسائلی رو که پیش می یاد جزئی از زندگی و تجربه هایی برای محک زدن توانایی ها و رشد کردن ببینیم، اگه سعی کنیم با زندگی و با خودمون آشتی کینم، خودمونو بشناسیم و مهارتهای خودمونو برای روبرو شدن با مسائل افزایش بدیم، آیا واقعا مسئله ای هست که بشه اسمشو مشکل و مانع گذاشت که بتونه مارو از مسیر زندگی باز داره و یا مارو به جایی برسونه که تصمیم بگیریم برخلاف روال هستی قدم برداریم؟!
زندگی هر چقدر هم که سخت و پیچیده باشه، آدم از اون سخت تر و پیچیده تره. بهتر نیست قبل از هر تصمیم فکر کنیم که آیا داریم راحت می شیم یا داریم از بودن، فرار می کنیم؟! راستی شما فکر می کنید بین مشکلات سخت و آدمای سخت، کدومشون پیروز می شن؟! من فکر می کنم که این آدمای سختن که در شرایط سخت، پیروز می ش.
فریده عصاره